تبليغاتX
یادداشت های معلم سیستانی
 
   
     
 
 
 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

بعد از مدتی بی خبری و دوری دوباره حال و حوصله نوشتن پیدا کردم ، تو این مدت شاهد اتفاقات ناگوار زیادی بودم ، از دست دادن عموم تو سن و سال جوانی و خیلی چیزای دیگه که باعث می شد کمتر رغبتی واسه نوشتن داشته باشم ، بگذریم ، اوضاع مدرسمون یکی دو ماهیه که روبه راه شده ، ساختن مدرسه جدید دوباره رونق گرفته ، بچه ها یکی دو ماهیه که صاحب سرویس شدن هرچند وانته ولی به هر حال از هیچی که بهتره ، کانکسا رو منتقل کردیم نزدیک مدرسه قبلی بچه ها فعلا تا ساخت مدرسه جدید تو اونا درس می خونن ، این هفته امتحانات نوبت اولشونم تمام شد ، به لطف خدا همه چی داره رو به راه میشه ،دو هفته قبل توفیق حاصل شد و واسه یه دوره رفتیم قم ، واسه همه اونجا دعا کردم ، خدا کنه اوضاع همیشه همین جوری واسه همه رو به راه باشه ، ان شاء الله ...

"شادروان رضا نوری"


"مدرسه جدید در حال احداث"


"انتقال کانکس ها نزدیک مدرسه قدیمی"


"جلسه امتحان"


"مسجد جمکران-قم"


 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 
اين روزا مدرسمون گفتني زياد داره كه آدم نميدونه از كجا بايد شروع كنه ، سال قبل گلايمون از اين بود كه چرا سرويساي بچه ها وانت هستن ، ظرفيتشونم خيلي كمه و جوابگوي تعداد زياد بچه ها نيست و بچه ها مجبورن روهم روهم بشينن ، به ما جواب مي دادن كه همين چن ماهه و واسه سال ديگه مدرسه جديد ساخته ميشه و بچه ها دوباره شبانه روزي ميشن ولي حالا سال ديگه شده و مدرسه جديد كه در حد پي باقي مونده و كار خوابيده كه هيچ همون دوتا سرويس وانت هم از وضعيت حق الزحمشون ناراضي هستن و حاضر به همكاري نيستن ، اكثر بچه ها ديگه مدرسه نمي يان همون تعداديم كه مي يان ما رو مجبور ميكنن صحنه هايي رو ببينيم كه واقعا دلخراشه ، از سوار شدنشون عقب وانت روي بشكه هاي نفت يا گوني هاي بزرگ كاه كه ارتفاعشون به دو متر ميرسه گرفته تا پياده روي دو سه ساعتشون و زمين خوردن با موتور، يه روز به نورمحمد گفتم تو كه تا خونتون دو سه ساعت پياده روي ميكني آب واسه خودت آوردي ، گفت نه ،‌ بهش يه بطري آب دادم و فرستادمش ، چن روز بعد ازش پرسيدم گفتم واسه خودت آب آوردي گفت آره توي راه زير خاك پنهانش كردم ، از اينا كه بگذريم نوبت ميرسه به انتخابات شوراي دانش آموزي كه چن هفته قبل برگزار شد ، انتخاباتي كه هرچند شور و حال سابقو داشت اما رونق سابقو نداشت چون تعداد نامزدها تقريبا با تعداد افرادي كه بايد انتخاب مي شدن برابري مي كرد ، اين حكايت اين روزاي مدرسه ماست ، مسئولا هم كه هر هفته مي گن هفته بعد مي يايم تكليف مدرستونو مشخص مي كنيم ولي افسوس كه اين هفته بعد تا حالا كه فرا نرسيده ، باز گلي به جمال سپاه پاسداران كه به فكر مناطق محرومه و اين هفته اومد و واسه بچه ها نوشت افزار هديه آورد و دلشونو شاد كرد ،‌ان شاءالله كه هرچي خيره پيش بياد ، به اميد آن روز ...  


"انتخابات شوراي دانش آموزي"

"اهداي نوشت افزار توسط سپاه پاسداران"

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

دوباره مدرسه ها باز شدنو باز همون حال و هوا ،‌ همون حال و هواي دوس داشتني ، ديدن بچه ها بالباساي نو و لباي خندون چقد دوس داشتنيه ، بوي كتاباي نو و اشتياق بچه ها واسه گرفتن كتاب چقد دوس داشتنيه ، از اينا كه بگذريم مي رسيم به حكايت مدرسه ي ما كه امسال قرار بود دوباره خوابگاه داشته باشه وديگه بچه ها بچه ها با وانت خونه هاشون نرن و شبا تو خوابگاه مثل قبلنا بمونن ، مدرسه اي كه قرار بود ديگه كلاساش كانكسي نباشه كه راه رفتنمون وسط كلاس كلي سروصدا كنه ، مدرسه اي كه قرار بود دورش ديوار داشته باشه ،‌ برق و آب و خيلي چيزاي ديگه داشته باشه ، ارديبهشت پارسال كه كانكسا رو واسه ساختن مدرسه جديد جابجا كردنو هر كدومشونو به طرفي پرتاب كردن ، همه بچه ها خوشحال بودن كه سال ديگه تو مدرسه جديد درس مي خونن ، ساخت مدرسه جديد همزمان با تعطيلي مدارس شروع شد و قرار شد اول مهر كه دوباره مدرسه ها باز ميشه بچه ها تو مدرسه جديد درس بخونن ، امروز اول مهره و ما دوباره به روستا برگشتيم تا با روحيه ي جديد تو سال جديد تدريسو شروع كنيم ، تو تابستون كلي سعي كرديم تا روحيه ي سال قبلمونو فراموش كنيمو بانشاط و شادابي وارد روستا بشيم ولي انگار بي فايده بوده ،    مدرسه اي كه قرار بود تا اول مهر ساخته بشه در حد پي باقي مونده ، ما بايد همون كانكسا رو مرتب كنيم تا بچه ها داخلشون درس بخونن ، دوباره بچه ها بايد تو سرما و برف و بارون منطقه ي كوهستاني با اون جاده ي خاكي سنگلاخيش هرروز   30 ، 40 كيلومتر پشت وانت بشيننو صبح بيان مدرسه و عصرم همين راهو برگردن ، البته اونايي كه روستاشون نزديك جاده نيست بايد صبح و عصر دو ساعتيم پياده روي كنن ، دوباره قراره همون حوادث سال قبل تكرار بشه ، دوباره قراره مدرسه ما رنگ غم به خودش بگيره ، من و همه ي معلمايي كه تو حوادث پارسال تو مدرسه بوديم ديگه توان تحمل حادثه ي ديگه اي رو نداريم ، نفوس بد نمي زنم ولي با اين شرايط مدرسه اون حادثه دور از تصور نيست ،‌حتي تصورشم واسه ما كه سال قبل اون حوادثو ديديم آزار دهندست ، واسه همين ما معلمايي كه حوادث سال قبلو تجربه كرديم درخواست انتقالي داديم چونكه ديگه توان تحمل يه غم ديگه رو تو اون مدرسه و اون منطقه نداريم ، همون مسئولايي كه امروزبا درخواست انتقالي ما مخالفت كردن ، همون مسئولايي كه امروز يادشون افتاده كه اين مدرسه رو بايد تا اول مهر مي ساختن و به خاطر بازديد بالا دستيا امروز يه كاميون آجر آوردن و شروع به كار كردن كاش هميشه همين قدر فعال مي بودنو به فكر دانش آموزا ،‌ از همين حالا معلومه كه باز دو هفته ي ديگه كه آبا از آسياب افتاد دو باره كار مي خوابه ، خدا امسالو به خير بگذرونه با اين سرويساي وانت تو اين جاده ي سنگلاخي كوهستاني ة به خدا ما كه ديگه تحمل يه غم ديگه رو نداريم ، خدايا خودت به خير بگذرون          ان شاءالله ...   


 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

مرور خاطرات گذشته هميشه واسه من خوشايند بوده بخصوص اگه اون خاطرات شيرين باشه و منو به ياد روزاي خوش گذشته بندازه ، فكر كنم اين خصوصيت من يكي نباشه و خيليا اين كارو دوست داشته باشن ولي من يه خصوصيت ديگم دارم اينه كه وقتي به ياد روزاي خوش گذشته مي افتم با خودم لبخند ميزنم طوري كه هر كي منو ببينه ميگه ديوونه شده داره با خودش ميخنده  ،‌البته آدم بايد از گذشته درس بگيره تا آيندشو بسازه ، خيلي وقته كه يه فكري به سرم زده ميخواستم عكساي مدارسي رو كه تو اين چهار سال خدمتم توشون درس دادم براي ديدن بذارم شايد باعث بشه لبخندي رو كه با ديدن اين عكسا روي لب من نقش ميبنده باهاتون قسمت كنم ، اميدوارم از ديدنشون لذت ببريد ،‌ ان شاءالله ...

برخيز و مخور غم جهان گذران                   بنشين و دمي به شادماني گذران ...



"دبستان امام علي(ع) پورچينكي ، سال تحصيلي 87-86 ، مدت حضور من يك ماه تا آبان 86"



"مدرسه راهنمايي امام جواد(ع) چاه ولي محمد ، سال تحصيلي 87-86 ، مدت حضور من از آبان 86 تا پايان سال تحصيلي (عكس مربوط به دانش آموزان دبستان روستاست.)"




"دبستان حكيم داوود ، سال تحصيلي 88-87 و89-88 ، مدت حضور من دو سال"







"مدرسه راهنمايي شبانه روزي آيت الله خامنه اي و دبيرستان معاد چاه رحمان ، سال تحصيلي 90-89 ، مدت حضور من يك سال (عكس اول قبل از آتش سوزي و عكس هاي بعدي پس از آتش سوزي داخل كانكس.)"


 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

يادش بخير اول سال كه بهم گفتن به خاطراينكه ساعتات پر بشه دو ساعتم بايد هنر اول راهنمايي رو برداري ، من يه مقدار فكر كردمو گفتم باشه مي تونم يه كارايي بكنم ، خودم طراحي رو زياد دوست داشتم . اوايل خيلي بهمون خوش مي گذشت و  نمي فهميديم زنگاي هنر كي تموم شد ، هممون نقاشي مي كشيديمو روي تخته نصبشون مي كرديمو باهاشون عكس مي گرفتيم ، يادم مي ياد اون روزي كه به بچه ها گفته بودم از چيزايي كه داخل كلاس مي بينن يه چيزو نقاشي كنن ، عمر ، علي اكبر رو از پشت نقاشي كرده بود و مي گفت : اجازه اينم توي كلاسه ديگه ، اگرچه صداي علي اكبر دراومده بود . هنوزم دارم عكسي رو كه مراد عزيز توش بود و با دستش عدد 3 رو نشون مي داد و دقيقا سه هفته بعدشم بر اثر آتش سوزي مدرسه فوت كرد ، انگار از همون روزا مشخص بود كه قرباني مدرسه انتخاب شده تا مسئولا به فكر مدرسه و منطقه بيفتن و امكانات بفرستن اگرچه خيلي زود زير خيلي از قولاشون زدن ، بعد از فوت مراد عزيز و آتش سوزي دوم مدرسه اگرچه جو كلاس ديگه اون شور و حال سابقو نداشت و زنگاي هنر ديگه به اون سرعت نمي گذشت و من خودمم ديگه حال و حوصله ي نقاشي كشيدنو نداشتم ولي بازم سعي مي كردم ظاهرمو براي روحيه دادن به بچه ها حفظ كنم و هر از گاهي مي نشستمو باهاشون نقاشي مي كشيدم ، اينم بگم كه زنگ هنركه زنگ آخر بود بايد از وقتش كم مي شد تا بچه ها كه ديگه روزانه شده بودن و با وانت خونشون مي رفتن زودتر خونشون برسن و به شب نخورن ، خاطرات تلخ و شيرين زنگ هنر امسال زياد بود كه حتما هر كدومشونم به خواست خدا حكمتي داشته ، حالا چندتا از نقاشيامو پايين مي ذارم هر چند قشنگ نيست ولي اميدوارم از ديدنش لذت ببريد .

خدايا چنان كن سرانجام كار                   تو خشنود باشي و ما رستگار . ان شاء الله ... 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

بالأخره امسالم تموم شد ، با همه ي خوبي ها و بديهاش ،‌با همه ي تلخي ها و شيريني هاش ، با همه ي سختي ها و آسوني هاش . روز اول سال كه با ميني بوس به روستا رفتم با خودم مي گفتم خدمت كردن توي اين منطقه ي دور افتا ده خيلي مشكله ، هفته ي بعدش كه عقب وانت نشستم و زاهدان اومدم گفتم امسال برام خيلي سخته و تموم نمي شه ، ولي حالا كه سال تموم شده و دو هفته پيش آخرين امتحانمم گرفتم و برگه ي تصحيح نشده اي هم ندارم و نمراتمم رد كردم وقتي به اون روزا فكر مي كنم ، مي گم انگار همين ديروز بود ، اگر چه امسال براي من و همكارام خيلي سخت گذشت . آتش سوزي اول و فوت مراد عزيز دانش آموز اول راهنمايي ، روزانه شدن مدرسه ، اسكان ما تو خونه ي قريب السقوط مادربزرگ ، شبانه روزي شدن مدرسه ، آتش سوزي دوم ، روزانه شدن مدرسه ، رفت و آمد 40، 50 كيلومتري بچه ها عقب وانت تو هواي سرد زمستون ،‌ اسكان ما تو روستاي كناري به علت داشتن پايگاه بسيج و امنيت ، فوت عبدالحكيم دانش آموز دوم دبيرستان ، ترك تحصيل خيلي از بچه ها ، افت تحصيليشون و گرفتن نمرات پايين توي امتحانات و دست آخرم تصادف جلال الدين شوراي يكي از روستاهاي اطراف با ماشين بسيج ، همون بسيجي كه ما شبا به روستاشون مي رفتيم تا امنيتمونو تأمين كنه به علت سهل انگاري و سرعت زياد تو جاده ي خاكي جان جلال الدينو گرفت به طوري كه مامجبور شديم روز آخرم روستا رو با يه خاطره ي خوش تر ك نكنيمو براي عرض تسليت به منزل جلال الدين بريم ، همان بسيجي كه اومده بود  تا امنيت مردمو تأمين كنه جون يكي از همون مردمو گرفت . من عادتمه كه اول حوادث تلخو مي گم ولي ما امسال توي اون روستا خاطرات شيرينم داشتيم هر چند تعدادشون كمتر از خاطرات تلخ بود ، هرچند تلوزيون و موبايل اونجا آنتن نمي داد ، كوهنوردي هاي دسته جمعي مون ،‌پيك نيك و تفريحامون ، فوتبال وواليبال و تيله بازي ، آخرين خاطره ي شيرين امسالمونم شروع ساخت مدرسه جديد براي بچه ها بود چون ديگه كلاساي كانكسي ميرن كنار . چه سال پر حادثه اي بود امسال به اندازه ي كل چهار سال خدمتم امسال حوادث تلخ و شيرينو تجربه كردم ولي همشون خواست خدا بوده و خدا هم كه هميشه خير بنده هاشو مي خواد ، خدايا سرانجام همه ي بنده هاتو نيك بگردان ان شاءالله ... 


«رفت وآمد ما با وانت»

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

روزي كه چهار سال قبل اولين هديه روز معلمم رو گرفتم يادم مي ياد ، يه تسبيح بود كه عموي افسانه ، دانش آموز سوم راهنمايي از مكّه آورده بود و اون براي همه ي معلما نفر يكي آورده بود و با كلي خجالت به خاطر ارزش كم مادي هديش  به ما مي داد ، من سر كلاس بودم و با اونا درس داشتم كه هديشو به من داد ،‌گرفتم و گفتم بهترين هديه اي كه شما دانش آموزا مي تونين به معلماتون بدين ، اينه كه درس بخونيد و موفق بشيد ، اون روز زياد معني اين حرفا رو نمي فهميدم و صرفا به خاطر اينكه از معلمام شنيده بودم تكرار مي كردم ولي بعدا وقتي دو سال بعدش شنيدم كه اكثر دانش آموزاي اون روستا ادامه تحصيل دادن و به دبيرستان رفتن خوشحال شدم و معني حرفامو بهتر فهميدم ، روزي كه شنيدم احمد و عبدالله رشته ي رياضي و فيزيك رو انتخاب كردن خوشحال تر شدم ، من ديگه از اون روستا رفته بودم كه علم ، دانش آموز سوم راهنماييم شمارمو پيدا كرده بود و پيامي داده بود كه فقط قسمت دومش يادمه ، «لعنت بر اين جدايي دلم برات تنگ شده»، حالا بعد چهار سال معني حرفاي اون روزمو كاملا مي فهمم ، وقتي يه مطلبي  (مثل الفباي انگليسي) رو درس مي  دي و دانش آموزا همون مطلبي رو كه تو بهشون گفتي رو ياد مي گيرن و جواب مي دن يه لذتي داره كه وصف نشدنيه وقتي با دانش آموزات هستي يه لذتي داره كه وصف نشدنيه ، وقتي دانش آموزا بلند مي شن و مناسبت هايي مثل عيد نوروز و روز معلمو بهت تبريك مي گن يه لذتي داره كه وصف نشدنيه ، تو اون لحظه آدم مي گه اگه صد بار ديگم بخواد شغلشو انتخاب كنه بازم معلمي رو انتخاب مي كنه ، در پايان هم روز و هفته معلم رو به همه ي همكارام تبريك مي گم .

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

این روزها که دیگه بارون نمی یاد تا گرد و خاک جاده ی خاکی روستا بخوابه ، هر ماشینی که از تو جاده رد می شه مثل هواپیما می مونه که توی آسمون پرواز می کنه و یه ردی از خودش باقی می ذاره ، حالا دیگه از دور مشخص می شه که یه ماشین داره می یاد یا می ره ، هفته قبل بود سه شنبه ، ما که از تو کانکس ها یه 30 کیلومتر ی به جاده اشراف داریم ، دیدیم یه ماشین داره می یاد به طرف روستا ، نزدیکتر شد ، سه راهی اول رو نپیچید که به طرف روستاهای پایین بره ، اومد به طرف روستای ما ، ایندفه دیگه سه راهی رو پیچید اومد به طرف مدرسه ما ، بله اومد مدرسه ما ، پیکاپ اداره نوسازی مدارس بود ، اومده بود زمین رو برای ساخت مدرسه جدید تحویل بگیره ، پیمانکار رو با خودش آورده بود ، تو دست پیمانکار تعداد زیادی کاغذ بزرگ بود که نقشه مدرسه روش کشیده شده بود ، این نشون می داد که 4 سال قول دادن بالاخره به آخر رسیده و عملی شده ، هر چند نقششون نشون می داد که مدرسه شبانه روزی تبدیل شده به مدرسه روزانه و بدون خوابگاه ، هرچند مدرسه 6 کلاسه تبدیل شده بود به 4 کلاسه ، هر چند جایی برای آزمایشگاه و کارگاه و سالن غذاخوری و ... توش نبود ، هرچند ... ، بازم غنیمت بود ، از کلاسای کانکسی که بهتر بود ، دیگه ترس ازاینکه راه رفتنت وسط کلاس باعث می شه از همه جای کلاس صدا بیرون بیاد تموم می شد ، گفتن سه ماهه آمادش می کنن و تا اول مهر تحویلش می دن ، گفتن هفته بعد مصالح می یارن و شروع به کار می کنن ، منم به همین خاطر هفته قبل چیزی ننوشتم و گفتم باشه که عکسای مصالح آوردنشون رو هم بگیرم و زیر این پست بذارم که این هفته خبری ازشون نشد ، هر چند که ما چشممون آب نمی خوره که توی اون منطقه به این زودی یه مدرسه بسازن ولی خدا کنه که همون جوری که میگن باشه ، ان شاء الله ...    

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

بعد از ظهر شنبه این هفته بود ، ما که الآن دیگه برای استراحت به دستور ریئس اداره بعد از ظهرها به یه روستای دیگه می ریم ، توی مدرسه اون روستا بودیم که چند تا از دانش آموزای راهنماییمون که اهل همون روستا بودن اومدن پیش ما و گفتن ، اجازه بیت الله (اول راهنمایی ) اینجا نیومده ، گفتیم نه چطور مگه ؟ گفتن امروز همراه بهزاد دانش آموز کلاس پنجمی همون مدرسه ای که ما توش بودیم رفتن توی کوهها که برای خودشون کلاغ بگیرن و تربیتش کنن ولی تا حالا هنوز برنگشتن ، اونا صبح هم مدرسه نیومده بودن ، شب شد و بچه ها دوباره اومدن ، گفتن مردم روستا دارن هنوز دنبال اون دو نفر می گردن ، پایگاه بسیج هم به اونا پیوسته ، ما هم که جایی رو بلد نبودیم و خودمون گم می شدیم فقط دعا می کردیم ، صبح که شد خبرشو از از بچه ها گرفتیم ، گفتن دیشب پیداشون نکردن و برگشتن ، هر کدوم از همکارا یه چیزی می گفت ، یکی می گفت من دیشب تا صبح چهرشون جلوی چشمم بود ، ما که اون همه اتفاق توی اون منطقه دیده بودیم دیگه توانایی تحمل یه شوک دیگه رو نداشتیم، ساعت 12 ظهر شد و ما توی روستای محل کارمون بودیم که ازروستای بیت الله و بهزاد خبر رسید که اونا برگشتن ، ما خیلی خوشحال شدیم ، اونا وقتی میرن دنبال کلاغ از روستا خیلی دور می شن و به یه روستای دیگه که اقوامشون اونجا بودن وهیچ کس فکرشو نمی کرده که اونا بتونن خودشونو به اونجا برسونن ، می رن ، فرداش اهالی اون روستا که می دونن همه نگرانشون هستن اونا رو به رو ستا بر می گردونن ، از بیت الله می پرسیم که چرا این کارو کردی ؟ باهمون لحن صادقانه ی بچگونش میگه : اجازه من اشتباه کردم، خدایا شکرت که این ماجرا رو ختم به خیر کردی ...  

" عکس دسته جمعی دانش آموزان بیت الله توی تصویر مشخص شده "

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
 

هوا گرم شده ، کوهها سرسبز شدن ، بوته هایی که قبلا فقط چوبشون نمایان بود سرسبز شدن و گلای زرد دادن ، جاده دیگه به علت بارش بارون خراب نیست و رفت آمد توش بدون مشکل صورت می گیره ، فقط میمونه گرد و خاکش که اونم با ما غریبه نیست ، تصورمون این بود که باگرم شدن هوا دانش آموزا که حالا دیگه سرما نمی خورن و سختشون نیست که عقب وانت بشینن و بیان مدرسه تعدادشون بیشتر می شه ولی اینطور نیست ، نوبت به حضور و غیاب که می رسه ، جملاتی مثل اجازه دیگه درس نمی خونه ، اجازه تو سرویس جا نشد ، اجازه نیومده ، رو زیاد میشنوی و جز گذاشتن یه حرف "غ" جلوی اسمشون کار دیگه ای از دتت برنمیاد چون خودت که یه معلم ساده که بیشتر نیستی فقط می تونی به بقیه بچه ها بگی که به اونا بگن که بیان مدرسه ، اونا دانش آموزای خوبی بودن و حرفایی از این قبیل ، همین سه شنبه بود که اهالی یه روستا به خاطر اینکه بچه هاشون توی سرویس مدرسه که یه وانت تویوتاست جا نشدن ، کلی ناراحت بودن و با راننده سرویس که اونم مثل ما هیچ کارست حرفشون شده بود ، راننده هم به ما شکایت کرد و ما هم به جز یه سر تکون دادن کار دیگه ای از دستمون بر نیومد ، آخه ما فقط می تونستیم به مسئولا بگیم ، اونا هم که خودشون بارها دیده بودن که بچه ها رو مثل .............. عقب وانت به زور جا میدن و فقط نگاه می کردن و هیچ کار دیگه ای نکردن ، خدا کنه که ریئس جمهور که این هفته مهمون استان ما بوده و وزیر صنایع هم یه معدن مس تو نزدیکی مدرسه ما افتتاح کرده فکری هم به حال منطقه ما و مدرسه ما و مناطق و مدارس مثل ما کرده باشه ، خدایا این چه امتحان سختیه که مارو توش قرار دادی ...

 
 
   |    نوشته شده توسط فرهاد نوری
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور